نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )
67
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )
بديدند ، و تاتار پس از دو روز برسيدند " ن " دو لشگر بكين صف براراستند * دليران بپيگار برخاستند شد از پرده بيرون بلاى سترگ * بهم درفتادند خرد و بزرگ يكى گرد بر شد بآوردگاه * كه بر ديده بر بست راه نگاه ز تن دور ميكرد شمشير سر * ولى نيزه مىخورد خون جگر روان گشت بر هركران جوى خون * زمين شد ز خون يلان لالهگون و بانجام از دستبرد تاتار ، پاى ثبات تركان بلغزيد ، جمعى از انان گرفتار و گروهى عرضهء هلاك و دمار گشتند ، و هم بدين روز ، سر كنقو و كجيدك امير اخر ، كه از جنگجويان نامدار ، و دليران كارزار ، و هردو در فنون حرب يگانهء روزگار بودند ، رتبهء شهادت يافتند ، و اينانج خان پشت بنمود ، و بارگى برانگيخته ، سبكبار و گرم رفتار راه پيمود ، تا در رى بغياث الدّين پيرشاه پيوست ، و غياث الدّين بمقدمش خشنود گشته ، او را گرامى داشت ، و حق خدمت ديرين بشناخت ، و پيوسته در اكرام جانب وى ميكوشيد ، تا اينانج خان بسوداى خام مادر غياث الدين را بهمسرى خواست " ن " مجوى ان كام كز وى نيست سودت غير ناكامى * مخواه ان آرزو كز وى نيابى جز پشيمانى و از ان پس ، بيش از روزى چند نزيست ، و در تنگ سلمان " مزارى معروف از ديار فارس " به خاك سپرده گشت ، و گويند كه غياث الدّين پنهانى كسى برگماشته ، وى را زهر جانكاه بداد ، و از بستر خواب ، بخوابگاه تراب فرستاد ، و خداى بهتر داند . بارى اين جنگ بسال ششصد و نوزده در گرگان اتفاق افتاد ، و من درين حرب نيز حاضر بودم ، و كشاكش پيگار مرا بقلعهء همايون ، نزد سپهبد عماد الدّوله نصرة الدّين محمد بن كبود جامه افكند ، و وى مرا گرامى داشت ، و روزى چند در خدمت او بزيستم تا راهها ايمن شد ، و كسان بهمراه فرستاد تا مرا بقلعهء خويش بازرسانيدند . احوال ركن الدّين غورشايجى فرزند شاهنشاه و پايان كار وى وى بهنگامى كه شاهنشاه بعراق راند ، در خدمت او بود ، و بر اثر حملهء تاتار بر فرزين ، بحدود كرمان افتاد ، و در ان مرزوبوم امرى مطاع ، و حكمى نافذ يافت ، و نه ماه در انجا بماند ، و بر اموال و خراج آن ناحيت دست گشاده ، و فرمان پذيرفته داشت ، تا وى را سوداى بازگشت بعراق در سر افتاد ، و درين خيال ، نقش آرزوهاى خوش بر صفحهء ضمير بنگاشت ، و ندانست كه در ان خطّه ستارهء دولت وى افول پذيرد ، و شعلهء حياتش